آرامم با تو
شخصی_شعر_دلنوشته_حرف دل 
قالب وبلاگ


خدا همینجاست

بین من و تو

ساده ساده

عین من و تو

خدا همین جاست




آرام زاده‌ی لحظه‌ی حال 💜

[ 2025/7/20 ] [ 14:36 ] [ Aram ] [ ]


گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا

تا که بهار جان‌ها تازه کُند دل تو را

بوی سلام یار من لخلخه‌ی بهار من

باغ و گل و ثمار من، آرَد سوی جان، صبا

مستی و طُرفه مستی‌ای، هستی و طرفه هستی‌ای

مُلک و دراز دستی‌ای، نعره‌زنان که الصّلا

پای بکوب و دست زن، دست درآن دو شست زن

پیش دو نرگس خوشش کُشته نگر، دل مرا

زنده به عشق سرکشم، بینی جان چرا کشم

پهلوی یارِ خود خَوشم، یاوه چرا روم چرا؟

جان چو سوی وطن رود، آب به جوی من رود

تا سوی گولخن رود طبع خسیسِ ژاژخا

دیدن خسرو زمن شعشعه عقار من

سخت خوش است این وطن، می‌نروم از این سرا

جان طرب پرست ما، عقل خراب مست ما

ساغر جان به دست ما، سخت خوش است ای خدا

هوش برفت، گو برو، جایزه گو بشو گرو

روز شده‌ست، گو بشو! بی‌شب و روز تو بیا

مست رود نگار من در بر و در کنار من

هیچ مگو که یار من باکَرَمست و باوفا

آمد جانِ جانِ من، کوری دشمنان من

رونق گلستانِ من، زینت روضه‌ی رضا



# مولانای جان

وقتی درمانده از همه جا توی غار تنهایی داری با خودت خلوت می‌کنی و خدا با نشونه ها بهت میگم من حواسم بهت هست و نوتیفیکیشن این غزل مولانا رو از طرق گوگل برات می‌فرسته و از زبان خداوندگار مولانا باهات حرف میزنه ، در این زمان فقط باید سجده شکر کرد و گریست نه اون گریه ای از غم که گریه ای از سر آگاهی 😭😭😭😭😭

بودنت را شکر ای مهربان پروردگار

[ 2025/7/18 ] [ 21:50 ] [ Aram ] [ ]


تو نه دوری تا انتظارت کشم

نه نزدیکی تا دیدارت کنم

نه از آن منی که قلبم آرام گیرد

نه من از تو محرومم که فراموشت کنم

تو در میان همه چیزی .......

زمستان‌ات هرگز

مرا نخواهد کشت

خیال‌ام می‌تواند

هزاران هزار تابستان بیافریند....



#محمود درویش

یه روز دیگه هم گذشت و امروز هم دلتنگ تر از دیروز...

آرام زاده‌ی لحظه‌ی حال 💜

[ 2025/7/13 ] [ 23:28 ] [ Aram ] [ ]


«وأنَا أبحَثُ عنِّي... وَجَدْتُكَ.⁩»

«هنگامی که پیِ خودم بودم... تو را یافتم.»



آرام زاده‌ی لحظه‌ی حال 💜

[ 2025/7/11 ] [ 11:58 ] [ Aram ] [ ]


شب، آرام نمی‌گیرد...

خیمه‌ها خاکسترند، دل‌ها پر از داغ...

شام غریبان است و کربلا ، بی‌صدای حسین 🖤



شام غریبان ۱۴۰۴

[ 2025/7/7 ] [ 1:51 ] [ Aram ] [ ]


فروغ فرخزاد یه جا برای معشوقش مینویسه:« اما همین کافی بود، همین که میدانستم؛ تنم درد تنت را دارد! نه میل تنت را..»

یه نقطه‌ای از دوست داشتن هست که فرا تر از میل و جسمته دیگه بند بند وجودت و ذره ذره قلب و روحت بهش احتیاج داره؛ جایی که شاید حتی در باورت هم نمیگنجید که یه روزی این زاویه از عشق و دوست داشتن رو تجربه کنی ؛ نقطه ای از زندگی که تو رو به اوج قله می رسونه وبند بند وجودت از روح الهی اون شخص سیراب شده و برای ثانیه ی باهم بودن دنیا رو پیشکش حضورش می‌کنی ......

تنها اون آدمه که حال دلت رو آروم می‌کنه و توی شادترین غم دنیا بهش نیاز داری و طالبش هستی و من امروز شادترین غم زندگی رو تجربه کردم و هر بار سر زده سر میزدم تا نشانه ای از حضور همیشگی اش لمس کنم اما چه حیف.....

ولی یک سال دیگه هم شروع شد سالی که آغازش سرشار از دوست داشتنت است و امیدش درک لمس حضورت خواهد بود .....

یادمان باشد

وعده ى ديدار من و تو آنجاست

به همين نزديكى .....

[ 2025/7/5 ] [ 23:49 ] [ Aram ] [ ]

اما اگر مرگ من فرا رسید

و ما همدیگر را ندیدم

این را بدان که من

تو را بسیار آرزو کردم.....

تو آرزوی به حق اجابت شده‌ی منی .....



# باران ....

[ 2025/6/30 ] [ 12:25 ] [ Aram ] [ ]

امروز قصه مادری را شنیدیم که با کودکی که در شکم داشت در تشییع پیکر عزیزانش گریه میکرد و نالان بود که چرا او مانده است دخترکانش و همسرش تنهایش گذاشتند .....

مادری که اینروزا باید به انتظار تولدی دیگر می بود ولی تجربه مرگ تک تک اعضای خانواده را لمس کرده و سردرگم و پریشان روزها را به شب میرساند روزهایی که خورشیدش با بغض طلوع می‌کند و با اشک و زاری به اوج خود در آسمان می‌رسد و با پریشانی و سردرگمی و بُهت غروب می‌کند ...

خورشید هم این روزها در آرزوی کسوفی نابهنگام است که شاید شاهد غم و آه و گریه ایران نباشد که در بدرقه عزیزانش مویه می‌کند...

ولی یادمان باشد

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد

مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد

به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان

که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد

اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم

وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد

......



# مولانای جان

آرام زاده ی لحظه ی حال

[ 2025/6/30 ] [ 0:10 ] [ Aram ] [ ]


هرگز ز دماغ بنده بوی تو نرفت

وز دیدهٔ من خیال روی تو نرفت

در آرزوی تو عمر بردم شب و روز

عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت



# خداوندگار مولانا

آرام زاده‌ی لحظه ی حال

[ 2025/6/28 ] [ 22:54 ] [ Aram ] [ ]


امروز بعد از گذشت دوازده روز دوری تونستم اینجا باشم این چند روز سعی کردم هنرمندانه شکر گزار باشم و در دل این همه زشتی که در اطرافم بود بدنبال زیبایی باشم و این چند صباح رو جوری زندگی کنم که در اوج آرامش از رنج های که ناخواسته برایم رخ داده گنج ارزشمندی بسازم ....

هر شب برای آرامش روحم با تو ای که در منی آرام میگرفتم و در همه‌ی این آرام گرفتن ها کلی کد برایم باز شد ؛ اینکه تو آرزوی به حق اجابت شده‌‌ام هستی که روزی در پانزده سالگی برای رسیدن به این آرزو قدم در راهی گذاشتم که مقصدش تو بودی و بعد از گذشت بیست سال مقصد ها در مقابل صبوری ام سجده کردند و قصه تو در قصه‌ی من حل شد چون قندی که در چای حل میشه ، و اینگونه زندگی ام شیرین شد ...

بودنت را هزار بار شکر

میدانم که روزی بعد از گذشتن از امتحان های بزرگ با امید قبولی به تو خواهم رسید همانگونه که در رویاهای شبانه این ایام چندین باره تجربه شد ....

[ 2025/6/25 ] [ 12:42 ] [ Aram ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

در آستان آرام 😉

I have come quietly, I have lived quietly, and I will go quietly......
لینک های مفید

آهنگ های دلنشین با آرام 😉
لینک های مفید
آمار وبلاگ