|
آرامم با تو
شخصی_شعر_دلنوشته_حرف دل
|
چه پیشم باشی چه پیشم نباشی چه به یادم باشی چه از یادت رفته باشم تیکه از قلبم در هزار توی قلب تو راهش رو گم کرده و قصد پیدا شدن هم ندارد ..... و این تنها گم شدنی است ، از آغاز خلقتم این چنین آرامم کرده و هیچ عجله ای برای پیدا شدنم ندارم ، دقیقا بر خلاف بازی های کودکی که بی تاب بودیم برای پیدا شدن این بار بی تابم برای گم شدن و محو شدن بیشتر ..... امروز هزاران بار خدا را شاکر بودم برای تولدت.... و هزاران بار درود فرستادم بر روح پاک پدر و مادری که دریچهی خلقت بارانم بودند ..... و هزاران بار تبریک گفتم به سپتامبر که تولدت را در دل خود جای داد .... و هزاران بار تبریک به جهان ، تبریک به خودم و تبریک به تو..... بودنت را هزاران بار شکر 🙏🙏🙏 امروز به هوای تو ، در خیالم قدم زدم و رفتم به شب های سرد زمستانی که تا صبح با نوای خوش صدایت طلوع را تجربه کردم .... دل را به تو سپردم که غمم را تو برانی به امید روزی که بیایی و بمانی ...... باور کن که دلم آنچنان برای تو تنگ است که گاهی جایی برای اکسیژن ندارد و نفس تنگ میشود 🥹 ولی نگرانم نباش که در هر لحظه ام حضورت لمس میشود خوب میدانم من و تو بهم پیوند خورده ایم 😍 تو زیباترین اتفاق زندگیم هستی دوستت دارم بارانم 😍 آرام زادهی لحظهی حال 💜 [ 2025/9/22 ] [ 14:6 ] [ Aram ]
[ ]
به نیت دلم تفال زدم به حافظ و اینگونه جواب گرفتم ..... سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطهٔ دوریِ دلبر بگداخت جانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوخت
سوزِ دل بین که ز بس آتش اشکم، دلِ شمع دوش بر من ز سرِ مِهر، چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من است چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت
خرقهٔ زهدِ مرا، آبِ خرابات ببُرد خانهٔ عقلِ مرا، آتشِ میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست همچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشم خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی که نَخُفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت و چه زیبا حافظ از سِر درون آگاه است ...... [ 2025/9/18 ] [ 0:1 ] [ Aram ]
[ ]
رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
هم بیدل و بیمارم هم عاشق و سرمستم
صد گونه خلل دارم ای کاش یکی بودی
با این همه علتها در شنقصه پیوستم
گفتا که نه تو مردی گفتم که بلی اما
چون بوی توام آمد از گور برون جستم
آن صورت روحانی وان مشرق یزدانی
وان یوسف کنعانی کز وی کف خود خستم
خوش خوش سوی من آمد دستی به دلم برزد
گفتا ز چه دستی تو گفتم که از این دستم
چون عربده می کردم درداد می و خوردم
افروخت رخ زردم وز عربده وارستم
پس جامه برون کردم مستانه جنون کردم
در حلقه آن مستان در میمنه بنشستم
صد جام بنوشیدم صد گونه بجوشیدم
صد کاسه بریزیدم صد کوزه دراشکستم
گوساله زرین را آن قوم پرستیده
گوساله گرگینم گر عشق بنپرستم
بازم شه روحانی می خواند پنهانی
بر می کشدم بالا شاهانه از این پستم
پابست توام جانا سرمست توام جانا
در دست توام جانا گر تیرم وگر شستم
چست توام ار چستم مست توام ار مستم
پست توام ار پستم هست توام ار هستم
در چرخ درآوردی چون مست خودم کردی
چون تو سر خم بستی من نیز دهان بستم مولانای جان آرام زادهی لحظهی حال 💜 [ 2025/9/2 ] [ 10:16 ] [ Aram ]
[ ]
حس امروزم این گونه است که تو در نزدیک ترین جغرافیا به من هستی ...... اینبار .... من جنوبم ، تو شمالی چه فراقی ....
«جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب من فدای تو، بهجای همه گلها تو بخند » آرام زادهی لحظهی حال 💜 التماس دعا دارم 💜🙏 [ 2025/8/24 ] [ 12:2 ] [ Aram ]
[ ]
|