|
آرامم با تو
شخصی_شعر_دلنوشته_حرف دل
|
نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی خوب میدونم چرا این حال رو دارم گاهی باید از جریان زندگی بیایی بیرون مثل بیرون اومدن از مسیر رودخونه میمونه یه گوشه بایستی و به اطرافت نگاه کنی و از بیرون به جریان زندگی نگاه کنی ببینی کجا کم بودی کجا زیاد بودی... شاید یه جایی اینقدر کمرنگ حضور داشتی که باعث شده دیده نشی و یه جایی اینقدر حضور پر رنگی داشتی که حسابی از چشم افتادی .... برگرد به گذشته نگاه کن درسش رو بگیر و گذشته رو بزار توی صندوقچهای و درش رو ببند و به جریان آب بسپارش بزار زودتر از تو این گذشته ، حال رو طی کنه و عبور کنه و بره به ناکجا آباد و تو دیگه بهش نرسی ..... اینقدر دلم پر شده از غم که امروزم رو فراموش کردم لحظه حال رو از دست دادم فقط یه گوشه نشستم به عزاداری ..... گآهی وقتا یه چیزایی خیلی گرون برای آدم تموم میشه ولی کاش تموم بشه و ادامه نداشته باشه ... برام بنویس اگه روزی بفهمی که اونی رو که دوست داری با جون و دل باهات روراست نبوده چکار میکنی ... بعضی ها میگن به درک و ادامه میدن قوی تر بعضی ها میشین به غصه خوردن و سرزنش کردن بعضی ها میرن سراغ تلافی و جبران ولی من جز هیچکدوم از این آدما نیستم نه میتونم بگم به درک ، نه میتونم تلافی کنم و نه حتی میتونم بشینم به عزاداری ...... فقط عین یه آدمی که گمشدهای داره به هر دری میزنم ... دنبال یه روزنه میگردم تا ببینم کجا ضعیف بودم که این ضربه کاری رو خوردم ... شآید بتونم ضعفم رو جبران کنم و قوی تر پاشم از جا ، هرچند آرام تر از قبل نمیشم ولی صبورتر از قبل میشم .... دنیا اگه روزی من نبودم به دوستانم بگو که همه را فهمیدم همه را بخشیدم ولی شما قدری مهربانتر باشید با دیگران .... سردی امروز من رو بیاد بدن یخ زده ی یک جنازه میندازه شاید باید دفن بشم در دل خاک گرم تا اندکی گرما تزریق بشه به جانم ... دیروز دخترکی برایم حرف زد و گفت آنقدر عاشق شدهای که چشمانت عیب ها را نمیبیند چشم بگشا و قدری به خودت بیا...
آرام 😉 بماند از یک روز سرد زمستانی که سردی روز بند بند وجودم رو در برگرفته است... [ 2024/1/5 ] [ 15:38 ] [ Aram ]
[ ]
|